سی

اگه یه زمانی بهم میگفتن که تمایل پیدا میکنی جنگ باشه، باور نمیکردم. چون طبیعتا هیچ کسی از جنگ خوشش نمیاد. ولی خب حقیقت اینه که بلاتکلیفی جالب نیست. اگه میگن مرگ یه بار شیون هم یه بار..منم میگم جنگ یه بار و آتش بس هم یه بار. 

بیست و نه

مرد باید عاشق تر باشد..

مرد است که باید برای داشتنت تلاش کند 

مرد است که باید پر باشد از نیاز به تو

مرد است که باید بجنگد...

تو چرا نشسته ای کنج اتاق و زانوهایت را بغل گرفته ای و اشک می ریزی و روزهایت را آتش میزنی! 

چند سالت است مگر؟!

اینکه می نویسی خسته شده ای، اینکه می نویسی دیگر کشش نداری، این فاجعه است، فاجعه!

این روزهایت، بهترین روزهایت هستند...

حالاست که باید بخندی، حالاست که باید رها باشی و آزاد، حالاست که باید دخترانگی کنی...

نه که همه را خط بزنی و بنشینی کنج اتاق و دیوارهایش را خراش دهی و زار بزنی برای نداشتن مردی که حواسش هم به تو نیست.

بیست و هشت

ضدحال یعنی بعد از کلی چشم انتظار بودن برای پیامک یا تماس از فرد مورد نظرت، با صدای پیامک از ایرانسل یا همراه اول مواجه بشی!

بیست و هفت

یک ماه از شروع ماه رمضون میگذره اما من همچنان گیر کردم داخلش. وقتی هم که بیشتر فکر میکنم میبینم چقدر ماه عجیبی بود. جدای از اینکه هیچی ازش حس نکردم و همگی درگیر حواشی و جنگ تحمیلی شدیم، بنده درگیر یک سری مشکلات پوستی هم شدم که من رو تا مرز سکته رسوند. ماجرا ازونجایی شروع شد که بعد از ماه رمضون قسمت نیمه چپ صورتم و پیشونیم جوش جوشی شد. خیلی بد بود. نمیدونستم چکار کنم. 

اولین کاری که کردم روتین پوستیم رو تا چند روز به طور جدی  دنبال کردم. اما فایده ای نداشت و دوای چندانی به حال دردم نکرد. دیگه احتمال میدادم که مشکل اصلی از داخل بدنم باشه. پس عزمم رو جزم کردم و  رفتم پیش دکتر زنان. 

دکتر بعد از یکسری سوال و جواب ها حدس زد که کیست داشته باشم. دوتا دارو نوشت برام به اضافه ی یک سونو. بیرون که اومدم مستقیم روانه ی داروخانه شدم. اما چه میدونستم که قراره سکته ی بعدی رو هم اینجا بزنم. اونم وقتی که دو قلم دارو شد۹۲۷ هزار تومن نا قابل! دیگه ناچارا داروها رو خریدم و حرکت کردم به سمت خونه. 

اما از قدیم میگن تا سه نشه  بازی نشه. پس سکته ی سومم هم مصادف شد با دیدن پارگی کفشی که همین چند روز پیش خریدم! نگم که تا شب افسرده ی عالم شدم.اما همچنان ذهنم درگیر بود که برای این پوست نازنینی که به این روز افتاده چکار کنم که زودتر از این حالتی که بهش دچار شده در بیاد..

 پس دِ برو که رفتیم گزینه ی بعدی. حجامت! خوشحال بودم از اینکه قراره پوستم از این رو به اون رو بشه. پس تمامِ مقدماتِ قبل از حجامت رو، از جمله خریدن نوره و زدنش به کل بدنم رو به جا آوردم.چون طبق چیزی که عطاری میگفت خیلی تاثیر داره روی دفع سموم بدن. اما کاش استفاده نمیکردم. از کجا میدونستم که خودش قراره بشه دردی به روی این یکی دردم! از همون شبی که نوره رو استفاده کردم تا همین امشب دچار یه مشکل دیگه هم شدم که......

 دیگه دیروز رفتیم مطب همون خانوم دکتری که دوست صمیمیم زهرا بهم معرفی کرده بود برای حجامت و این مشکل رو بهش گفتم. و نتیجه؟علاوه بر اینکه قرار شد حجامت رو به هفته ی آینده موکول کنم، تا اون موقع باید یک عالمه داروی گیاهی هم تهیه کنم و مصرف کنم. خیلی زیباست میدونم. از شدت  زیبایی، قابلیت زار زدن دارم. الان نمیدونم با بودجه ای که خیلی لب مرز هست و نمیتونم بهش دست بزنم (چون سهم دندون پزشکیم هست) چطور برای تهیه ی این داروها و سونوگرافی که پیش رو دارم و حجامتی که قراره هفته ی بعد انجام بدم ، اقدام کنم!! نیاز دارم به عنوان روز دختر، معجزه بشه و تمام این دغدغه هام رفع بشه.

هفته ی قبل با مریم هم دانشجوییم رفتیم باشگاه نزدیک خونه مون ثبت نام کردیم. باشگاهمون میشه سرکوچه ی اونا اما با ما اندازه ی دوتا خیابون طولانی فاصله داره. ولی بیخیال. فعلا شروع نکردیم جلسه ی اول رو. دوشنبه اگه خدا بخواد شروع میکنیم. احتمالا اینم گزینه ی خوبی برای درمان جوش هام باشه.

از شروع کلاسای دانشگاهمون دو هفته ای میگذره. هنوز هیچی نمیدونم از کلاس ها. چون سر هیچ کدوم نبودم درست و حسابی. این پیام عیان میکنه همه چیز رو:

ولی اگه خدا بخواد قول دادم دیگه جدی جدی بشینم پای درس. حتی ویندوز لب تابم رو هم رفتم درست کردم بخاطر کلاسا. آخه با گوشی خیلی سخته و هنگ میکنه و قطع و وصلی داره. 

راستی چند شب پیش، همون دوستم که تصمیم گرفته بودم باهاش قطع رابطه کنم توی  بله بهم پیام داد. بعد از چندین سال فهمیدم خانوم گوشیش با شوهرش مشترک بوده. یادمه دوبار شوهرش براش گوشی مدل بالا خریده بود که اونم هر سری به فنا میداد. اما نمیدونستم بازم آخرین گوشیشو از دست داده. خلاصه علتی که درست و حسابی جوابم رو نمیداده همین بوده.ولی من ناراحتیم دوبرابر شد. لاقل بهم میگفت تا بدونم و انقدر ویس ندم بهش! بگذریم. دعوتم کرد به موکبی که این شب ها برگزار میکنن و خیلی ازم خواست که برم دیدنش. هنوز فرصت نکردم برم. ولی اگه شد احتمالا برم. خودمم دلم براش تنگ شده.

دیگه اینکه این مدت با فاطمه و فریماه دخترخاله هام رفتیم بیرون. فیلم نیم شب رو توی سینما نگاه کردیم. مربوط به جنگ دوازده روزه ی تابستون بود. داستانش رو دوست داشتم اونم چون براساس واقعیت ساخته شده بود و گرنه خوده فیلمه چنگی به دلم نمیزد. بین فیلم هزار بار از سینما اومدم بیرون😅😅 یه بار برای خریدن خوراکی..یه بار برای بردن فریماه به سرویس. یه بار برای حرف زدن با تلفنم با پسر موفرفری..در کل اون روز اصلا شهروند بافرهنگی نبودیم برای سینما😑😅عوضش اونجا کلی چیز میز خوشمزه خوردیم. کلی گشتیم.پیاده روی کردیم. بعدشم رفتیم کافه.عکس گرفتیم. و خداروشکر خیلی خوش گذروندیم. بین گشت و و گذارمون هم این دوتا ماگ رو خریدم. 

سمت راستی رو قراره هدیه بدم به فاطمه همکلاسی دوران هنرستان که از بهترین هم رازها و صمیمی ترین دوستامه. سمت چپی رو هم میخوام هدیه بدم به زهرا رفیق فابم. جالبه که هر چی فروردین ماهی هست دور خودم جمع کردم😅فروردین خودش به تنهایی کمر شکن هست، اینا دیگه تیرخلاصش هستن. همین دوتا ماگ شد یه تومن ناقابل.

فیلم افعی تهران رو دو روز پیش با مامانم تموم کردیم. خیلی دوستش داشتم. از یه جایی به بعد حدس میزدم که خود کارگردانه قاتل باشه. از یه جا به بعد هم مطمئن شدم. همه چیزش به جا بود. حتی محتوای طنزش. ما که خوشمان آمد‌.

الان نشسته م به اتاقم مینگرم که چطور دیزاینش کنم. آخه دلم نمیخواد پسر موفرفری بیاد اتاقم رو انقدر ساده ببینه. از وقتی از خونه ی قبلیمون کوچ کردیم اینجا اصلا دل و دمغ دیزاین میزاین و فلان نداشتم. دیگه خستمه. دلم میخواد زودتر خونه ی خودمون تکمیل بشه و بریم اونجا. توی خونه ی مردم نمیشه هیچ کاری کرد واقعا. برای اینجا  فعلا یه سری ایده ها مثل دارت و پازل هزار تیکه و اینا پیدا کردم. ولی بازم به دلم نیست. خونه ی خودمون رو میخواااام. 

 

بیست و شش

وقتایی که به پوستم رسیدگی میکنم، دعا به جونِ نت ورک میکنم. درسته که دوسال پیش همین موقع ها..خیلی اذیتم کرد و روی مخم ویراژ رفت اما عوضش از من یه مشاور پوست و مو ساخت که حداقلش توی زندگی خودم خیلی موثر بود. 

پ ن: واحد کناریمون یه خانم و آقا هستن که خانمه از بس شوهرش رو دوست داره هر روز براش اسپند دود میکنه. چند بارش رو با چشم دیدم. آقاهه هر وقت میره سر کار، خانمش اول چند دور اسپند میچرخونه دور سرش بعدش راهیش میکنه. با این وجود نمیدونم چرا همیشه آقاهه  اخمالو و بداخلاقه‌.

حالا اینا رو بیخیال. الان یه شیرکاکائو کنارشم یه فیلم افعی تهرانمون نشه؟

بیست و چهار

همیشه جزو اون دسته از آدم هایی بودم که بر این باور هستن یا یه کاری باید درست و کامل انجام بشه و یا انجام نشه..نمیدونم چقدر این باور درسته..اما توی شرایط الان هم که گوگل نصفه و نیمه وصل شده..بر همین باورم. یا وصل نکنن یا اگه میکنن..درست وصل کنن.

پ ن:واقعا توی  دوران محدودیت های گوگل، بلاگفا خیلی مظلوم واقع شده.

بیست و چهار

همین الان برای دو تا قلم دارو یه تومن کشید ازم. قشنگ دارم سکته میکنم. روی یکی از داروها نوشته: برای درمان فشارخون بالا هم خوبه..حالا من که فشار ندارم.. ولی فکر کنم دکتره میدونسته با این قیمت نجومی، قراره فشارم بره بالا! 

پ ن: به داروهات به چشم هزینه نگاه نکن. اونا سرمایه ی بدن و سلامتیت هستن.