چهار

از سوابقم توی بلاگفا همین بس که پیش اومده بود روزی بیست تا پست گذاشته باشم و هر بیست تا هم کلی بازخورد خورده باشه. اما اینجا..نه..نمیخوام دیگه انقدر فعال باشم. سعی میکنم کمتر بنویسم اما گلچین شده ها رو بنویسم. نیازی نیست انقدر از هر دری حرف زد گاهی. شاید این دیدگاه از عوامل بالاتر رفتن سن باشه.

چند ساعت دیگه مراسم سالگرد عمو شروع میشه. از چند روز پیش گوشی مامانم سوراخ شد از بس این پسرعمو زنگ زد. همش اصرار داره که اول برای شام بریم خونه شون. بعدش از اونجا حرکت کنیم به سمت مسجد. 

من که طبق معمول از همون اول ساز مخالف زدم. چون دوست ندارم برم جایی که حس منفی میگیرم‌. از طرفی هم اگه بخوام دستپخت این زنعموخانم رو بخورم باید شب رو توی بیمارستان سپری کنم. پس ترجیح دادم خونه بمونم و مستقیم از خونه مون برم مسجد. ولی مامانم و داداشم رفتن اونجا. بابا هم گفت مثل من میمونه خونه و برای مراسم میریم فقط.

لباسام رو آماده گذاشتم روی صندلی میز تحریرم. یه روسری آبی نفتی به اضافه ی پیرهن شلوار مشکی.

راستی این مراسم سالگرد با مراسم سالگرد یکی دیگه از اقوام نزدیکمون مشترکه. همین هست که خیلی عذابم میده. چون مراسم شلوغی خواهد بود و من اصلا حوصله ی روبه رویی با این همه اقوام رو ندارم.