شصت ودو

قرار اول یا همون شام اولمون پنجشنبه شب بود. خیلی یهویی پیشنهاد داد که بیاد دنبالم. منم اولش تعارف کردم و بعدش قبول کردم. اون شب کلی حرف زدیم. از این گفت که چندماه درگیربوده و هربار به خودش تشرمیزده که باید شرم کنه و بخاطر این اختلاف سنی نیاد جلو اماا از یه جایی به بعد میبینه نمیتونه و دل رو میزنه به دریا..دیگه از خونواده ش گفت..ازشرایط زندگی ش..خونه..ماشین..تفکراتش..و من گوش کردم.فکر کردم..و میتونم بگم حسم بهش خوب بود.فقط اون لحظه ای که ازم خواست دستش رو بگیرم و بعدا گفت که میخواسته امتحانم کنه برام ترسناک شد. فعلا دارم باهاش میرم جلو..نمیدونم آینده چی میشه اما فکر میکنم به نظراتتون نیاز دارم!