سه

سلام از روزی که با بارون شروع شد.خداجونم شکرت.

پ ن: تقریبا ساعت چهار صبح بود که از خواب پریدم. باز هم کابوس.! مامان اومد برای سحری بیدارم کنه که دید خودم بیدار شدم. بهش گفتم کابوس دیدم بازم. براش تعریف کردم. یکم آروم تر شدم ولی تا ده دقیقه فقط تپش قلب داشتم. خیلی بد بود.

طرفای ساعت پنج و ربع که شد گوشی رو باز کردم تا پیام هام رو چک کنم. چشمم خورد به اسم یکی از صمیمی ترین دوستای دوران متوسطه ی اولم. پنج تا قلب قرمز فرستاده بود. جواب این همه پیام و ده دقیقه ویسی که با کلی ذوق و شوق داده بودم بهش فقط پنج تا قلب بود؟ اونم بعد از صد سال. اولین بار نبود که اینطور کوتاه و دیر واکنش میداد. تا دیروز شک داشتم که داره فاصله میگیره ازم. اما امروز واقعا مطمئن شدم. و فهمیدم اینکه میگن بعضی از افراد بعد از ازدواج کردن عوض میشن حقیقت داره. پیامش رو سین نزدم و کل گفت و گو رو پاک کردم. منم عادت ندارم به کسی که دیگه میلی به ارتباط نداره نزدیک بشم.