پنج

شروع امروز با رعد و برق های شدیدددد >>>>

پ ن۱ : مثل توی فیلم ها بود. اولش فکر کردیم انفجاره. قشنگ بند دلمون پاره شد. خداجونم قوربونت برم تو دیگه چرا سر به سرمون میذاری توی این وضعیت. البته شوخی میکنم. ناشکری نباشه . خداجونم شکرت.

پ ن۲ : مراسم دیشب به خوبی برگزار شد خداروشکر. اولین باری بود که بین این همه افراد هیچ حس منفی نداشتم . هیچ کدوم رو نمیشناختم. اون ها هم متقابلا من رو نمیشناختن و همین براشون خیلی سوال شده بود و مدام از خودم یا مامانم میپرسیدن که "من کی هستم ؟"

یک نفرشون فکر میکرد که من دخترِ داییم باشم :/ یک نفر دیگه شون فکر کرده بود من دختر زنعموم باشم :/ یکی دیگه شون فکر کرده بود من عروسش باشم :/ قششنگ دلم میخواست جیغ بزنم از این تصورات غلط. ولی  جای شکرش باقی هست که آخر متوجه شدن من دختر مامانم هستم. 

بعد از کلی تعاریف شنیدن و ماشاءالله ماشاءالله گفتن هایی که پشتش دعای خوشبختی و سفید بختی بود. چشمم خورد به زنعمو  که طبق معمول  داشت میترکید و من برای بار صدم فهمیدم که این زن عوض بشو نیست که نیست. 

مامان تا جایی که میتونست همه رو معرفی میکرد بهم. من هم تا جایی که میتونستم سعی میکردم به یاد بسپارم. راستش از اون سالی که توی این مسجد دعوا راه افتاد و روز ظهر عاشورا  از بینی یه آدم بیگناه خون ریخته شد، خیلی ها دیگه پا نذاشتن توی این مسجد که یکی شون خود ما بودیم.. و حالا این مراسم بهانه ای شد برای رو در رویی دوباره با این همه آشنا بعد از گذشت سال ها...

اکثرا میگفتن امروز یا فردا حرکت میکنن به سمت آذربایجان تا برای عید اونجا باشن. برعکس ما که هیچ برنامه ای نداریم‌ و طبیعتا اگر هم داشتیم قطعا اولویتمون اونجا نبود. 

راستی توی مراسم با یکی از دخترها هم صحبت شدم که در اصل میشد نوه ی اون خانمی که مثل عموی من فوت شده بود. دختر خوبی بود. یکسال از من کوچیکتر بود و اون وایبی که از بقیه ی اقوام میگرفتم رو نداشت. و همین باعث شد که باهاش هم صحبت بشم. خون گرم و شیرین بود. پذیرایی های مراسم رو خودمون دوتا انجام دادیم. ساعت ده هم مراسم تموم شد.