شش

اینجا چند روزی هست که هوای بهار رو میشه حس کرد. رنگ و روی طبیعت عوض شده. توی اسنپ که میشینم دلم میخواد تا ابد زل بزنم به این نقاشی خدا با رنگ های طبیعی و بی نظیرش. حالم رو خوب میکنه. شارژم میکنه. دریچه ی ذهنم رو روشن میکنه. خدا روشکر که میتونم ببینم. تماشا کنم. حس کنم. لذت ببرم.

دیروز فیلم لاک پشت و مست عشق رو دانلود کردم با مامان دیدیم. با لاک پشت حال کردم. هر چند که روحیه م برای دیدنش مناسب نبود و غمگینم کرد ولی خب!  دلم برای فرهاد اصلانی خیلی سوخت. ترس از دست دادن خیلی بد هست. آدم رو به کجاها که نمیرسونه..

اما بر عکس با مست عشق حال نکردم. انتظار یه فیلم خیلی خفن داشتم ولی ضد حال خوردم. فقط آخرش یکم برام جذاب شد همین.  شهاب حسینی هم دیگه بازی هاش به دلم نمیشینه. 

بگذریم. یه چیزی بگم؟ میدونم ربطی نداره ها ولی این روزها خیلی اذیت هستم. به یاد رفتارهای نابه جایی که از ابتدای شروع  کارم تا به الان داشتم میوفتم و مدام خودم رو سرزنش میکنم. کم مونده دیوونه بشم. احساس میکنم مشکل به هم زدم. احساس میکنم باید برم پیش تراپیست. ولی جالبه که پیش تراپیست رفتن رو هم قبول ندارم و معتقدم پول هدر دادنه. دلم میخواد یه طوری میشد که فراموش میکردم همه چی رو.