شصت ویک

امروز کبکم خروس میخوند. وارد اتاقش شدم. بهم گفت ببین چقدر امروز حالت خوبه. همیشه همینطور باش. گفتم بستگی داره روزم رو چطور شروع کرده باشم.گفت حتما امروز رو قهوه زدی اومدی اداره.گفتم نه اتفاقا من به سبک ژاپنی ها چهار تا لیوان آب جوش میخورم هر صبح. خیلی براش تحسین برانگیز بود. اولش که اصلا باورش نمیشد. ولی بعدش که دید جدی هستم مشتاق شد خودش هم انجام بده. یک ساعتی توی اتاق بودم. البته جمعا شاید ربع ساعت هم حرف نزدیم. چهل و پنج دقیقه رو ارباب رجوع داشت. کلی اطلاعات جدید ازش فهمیدم و اون هم متقابلا. مثلا اینکه فهمیدم سه خرداد تولدشه. راستی شماره م رو هم امروز سیو کرد. اسم کوچیکم رو هم پرسید و کلی تعریف کرد که چقدر قشنگه و ازین حرفا. فقط اینکه دیگه بهم خوراکی یا نوشیدنی تعاریف نکرد☹️ شاید بخاطرتعارفی بودنم..

از همه ی این ها که بگذریم. از غم توی چشم هام و دلم نمیتونم بگذرم. من ضدحالی توی وجودم دارم که تا بهم اجازه ی ذوق کردن نمیده‌.

سه شنبه۲۴ اردیبهشت