پنج وشش

همسایه مون داره عود دود میکنه.توی باشگاهمون هم سری پیش اومدن عود دود کردن. حالا اگه یه چیزی بود که من خوشم میومد انقدر فراوون نمیشدد

پنجاه و پنج

امروز یکم شیک پوش تر رفتم اداره.رئیس مالی رو هم مجددا دیدم. مجبورا بخاطر کارم باهاش هم صحبت هم شدم. مثل دیروز تحویلم گرفت اما من بین حرفام کلی تیکه و کنایه بارش میکردم. ولی خب جالبه بگم کاملا ناخودآگاه بود رفتارم. حتی بعدش که اومدم بیرون پشیمون شدم که چه کاری بود کردم.دیگه روم نمیشه تو چشماش نگاه کنم. خیلی خوب میشه موقع pms بتمرگم توی خونه و هیچ جا نرم و انقدر گند نزنم. از صبح تا همین الان که دارم این پست رو مینویسم مشغول به کارکردن بودم. کمر و گردن نموند برام.

پنجاه و سه

اون لحظه ای که متوجه شدم برا پاس کردن امتحان تشریحی، باید سوال تستی بخونم ، فهمیدم که خدا باید کمک کنه اینو پاس کنم هیچ راهی ندارم🙂🤝

شصت و یک

در ادامه ی پست قبلی اضافه کنم که..چند تا کلمه ی ترکی به زبون آورد و گفت که چند سال پیش از یه ترک زبان یادگرفته. میگفت همیشه دوست داشته همسرش ترک باشه و بعد شروع کرد به تعریف از اصالت داشتن ترک ها. منم ساده‌..هیچ کدوم رو به خودم نمیگرفتم🤣از اتاق که اومدم بیرون یهو آندرستند کردم چی به چی بوده. حتی الان تازه یادم اومده که مستقیما ازم پرسید قصد ازدواج دارم یا نه.‌ منم گفتم نه قصد تحصیل دارم😅😅😅صبح بود و مغزم خواب بود کلا! چه میدونستم که دارم انقدر گند میزنم. تازه از همه بدتر اینکه مقنعه م رو هم کلا برعکس پوشیده بودم. فکر کنم اونم فهمیده بود ولی به روم نیاوده بود..

شصت

بهم گفت چرا برنامه نمیریزین با خانواده برین مسافرت.خیلی جا خوردم. رئیس بخش مالی داشت این حرف رو بهم میزد.کسی که باهاش هیچ صمیمیتی نداشتم.با این وجود گفتم تابستون برنامه ریختیم بریم(الکی مثلا).یک ساعت از هر دری باهام حرف زد.ازم پذیرایی کرد.همزمان بین صحبت هاش یه سری اطلاعات از خودش هم میداد.اطلاعاتی که بعید میدونم توی اداره کسی میدونست.قشنگ یک ساعت توی اتاقش بودم.از طرفی هم حس کردم همین موضوع کنجکاوی بقیه ی کارمندها رو هم برانگیخت.کلی هم سوال ازم پرسید.شمارش رو هم بهم داد و گفت هر جا هر سوالی داشتم میتونم حساب کنم روش.مشکوک میزد یا عادی بود؟ نمیدونم!۰