پنجاه و سه

اون لحظه ای که متوجه شدم برا پاس کردن امتحان تشریحی، باید سوال تستی بخونم ، فهمیدم که خدا باید کمک کنه اینو پاس کنم هیچ راهی ندارم🙂🤝

شصت و یک

در ادامه ی پست قبلی اضافه کنم که..چند تا کلمه ی ترکی به زبون آورد و گفت که چند سال پیش از یه ترک زبان یادگرفته. میگفت همیشه دوست داشته همسرش ترک باشه و بعد شروع کرد به تعریف از اصالت داشتن ترک ها. منم ساده‌..هیچ کدوم رو به خودم نمیگرفتم🤣از اتاق که اومدم بیرون یهو آندرستند کردم چی به چی بوده. حتی الان تازه یادم اومده که مستقیما ازم پرسید قصد ازدواج دارم یا نه.‌ منم گفتم نه قصد تحصیل دارم😅😅😅صبح بود و مغزم خواب بود کلا! چه میدونستم که دارم انقدر گند میزنم. تازه از همه بدتر اینکه مقنعه م رو هم کلا برعکس پوشیده بودم. فکر کنم اونم فهمیده بود ولی به روم نیاوده بود..

شصت

بهم گفت چرا برنامه نمیریزین با خانواده برین مسافرت.خیلی جا خوردم. رئیس بخش مالی داشت این حرف رو بهم میزد.کسی که باهاش هیچ صمیمیتی نداشتم.با این وجود گفتم تابستون برنامه ریختیم بریم(الکی مثلا).یک ساعت از هر دری باهام حرف زد.ازم پذیرایی کرد.همزمان بین صحبت هاش یه سری اطلاعات از خودش هم میداد.اطلاعاتی که بعید میدونم توی اداره کسی میدونست.قشنگ یک ساعت توی اتاقش بودم.از طرفی هم حس کردم همین موضوع کنجکاوی بقیه ی کارمندها رو هم برانگیخت.کلی هم سوال ازم پرسید.شمارش رو هم بهم داد و گفت هر جا هر سوالی داشتم میتونم حساب کنم روش.مشکوک میزد یا عادی بود؟ نمیدونم!۰

پنجاه و شش

به مامان گفتم دلم میخواد برگردم به زمانی که تنها دغدغه م ساعت پخش و تکرار سریال های مورد علاقه م و فیلم های تلویزیونی بود و بعد از این جمله اشکم جاری شد. این ورژن احساسی از کجا در اومد دیگه.

پنجاه و پنج

حقیقت اینه که خیلی دوست دارم بیام وبلاگ تک تکتون رو بخونم..اما خب شرایطم زیاد این اجازه رو بهم نمیده.. ولی ممنونم که با این وجود شما برام نظر میذارین یا لایک میکنین.. تک به تکش برام با ارزشه.

پنجاه و چهار

قدم اول من برای تمرین وابسته نشدن، اینه که مثلا یهو میام همه ی آهنگای لپ تاپ و گوشی رو پاک میکنم.😊