چهل و سه

زندگی ست دیگر

تکه تکه ات میکند و در انتها 

میان تکه هایت نوری از امید می تاباند..!

چهل و دو

خداجونم شکرت.شکرت برای زندگی. برای این هوا. برای این حال خوب (:

پ ن: به طور خیلی زیادی دلم مسافرت میخواد.

چهل و یک

ورود عظیم بلاگرهای اینستایی رو به اپلیکیشن های ایرانی تبریک عرض میکنم. بشخصه از دیروز هر اپلیکیشنی رو که باز میکنم نوشته فلان بلاگر با ایکس کا اومده اینجا پست میذاره‌.

سی و نه

حقیقت اینه که تا میام دیدگاهم رو نسبت به آدما عوض کنم، یه اتفاقی میوفته که دوباره اون بدبینی توی وجودم زنده میشه. الان مدت هاست اگه کسی بهم بگه دوستم داره یا خاطرخواهم شده باور نمیکنم و میگم مزخرفه. همون طور که آخرین کسی که سر راهم قرار گرفت و به گفته ی خودش هفت ماه بوده که داشته به من فکر میکرده و خاطرخواهم شده بوده ، به راحتی گذاشت رفت و عین خیالشم نشد. پس چطور آدم میتونه خوش بین باشه به آدما؟ شاید حق با بدبینی باشه. شاید نباید به راحتی باور کرد. اگرچیزی برای باورکردن وجود داشته باشه، به مرور زمان و تحت شرایط مشخص میشه.

سی و هشت

دلم دنبل میخواد.دلم لازانیا میخواد.دلم دلمه میخواد.ولی ساعت دوازده و نیم شبه و بهتره که خفه بشم.

سی وهفت

به پسرخاله ای که گوشیش رو به باند وصل میکنه و یهو صدای موشک پخش میکنه چی باید گفت؟ بند دلم پاره شدااا قشنگگگگ..

سی و شش

ماجرا اینه که اگه منتظر بذاری، قطعا منتظر میمونی. البته من فقط راجع به انتظار حرف نمیزنم.