چهل و هفت

وای بعد از عمری کلی متن نوشتم. باورم نمیشه.همه ش پرید. کی دیگه میخواد این همه بنویسه.هوف.برو بابااا.

چهل و شش

ازش خیلی چیزها یاد گرفتم. از نظردهنده های پایه ثابت پست هام توی بلاگفا بود. به اسم ناشناس میشناختیم همدیگه رو. اما با این وجود اعتماد داشتیم به هم. از همین رو هم شماره ش رو بهم داده بود. تا اینکه چند روز پیش توی یکی از اپلیکیشن ها اسمش برام بالا اومد و فهمیدم اون اسم ناشناس، همون قندک میرزای بلاگفا بوده. از پروفایلی که گذاشته بود غمم گرفت. آخرین بازدیدش خورده بود به یک ماه پیش. تردید داشتم پیام بدم و حالش رو بپرسم. پس بسنده کردم به اینکه براش دعا کنم.امیدوارم الان هرجا که هست حالش خوب باشه.

چهل و پنج

توی اون مودی هستم که در لحظه میتونم یه دکمه ی دیلیت بزنم و از همه جا و همه چی لف بدم😐خردادی ها میفهمن چی میگم🥲😅

چهل و چهار

بهم گفت شوهر نکنی ها ! اگر هم میکنی درستش رو بکن ! این در حالی بود که من از شدت خستگی داشتم جون میدادم و مغزم داشت التماسم میکرد که زودتر بیام خونه و لش بشم روی تختم فقط🥲

چهل و سه

زندگی ست دیگر

تکه تکه ات میکند و در انتها 

میان تکه هایت نوری از امید می تاباند..!

چهل و دو

خداجونم شکرت.شکرت برای زندگی. برای این هوا. برای این حال خوب (:

پ ن: به طور خیلی زیادی دلم مسافرت میخواد.

چهل و یک

ورود عظیم بلاگرهای اینستایی رو به اپلیکیشن های ایرانی تبریک عرض میکنم. بشخصه از دیروز هر اپلیکیشنی رو که باز میکنم نوشته فلان بلاگر با ایکس کا اومده اینجا پست میذاره‌.

سی و نه

حقیقت اینه که تا میام دیدگاهم رو نسبت به آدما عوض کنم، یه اتفاقی میوفته که دوباره اون بدبینی توی وجودم زنده میشه. الان مدت هاست اگه کسی بهم بگه دوستم داره یا خاطرخواهم شده باور نمیکنم و میگم مزخرفه. همون طور که آخرین کسی که سر راهم قرار گرفت و به گفته ی خودش هفت ماه بوده که داشته به من فکر میکرده و خاطرخواهم شده بوده ، به راحتی گذاشت رفت و عین خیالشم نشد. پس چطور آدم میتونه خوش بین باشه به آدما؟ شاید حق با بدبینی باشه. شاید نباید به راحتی باور کرد. اگرچیزی برای باورکردن وجود داشته باشه، به مرور زمان و تحت شرایط مشخص میشه.

سی و هشت

دلم دنبل میخواد.دلم لازانیا میخواد.دلم دلمه میخواد.ولی ساعت دوازده و نیم شبه و بهتره که خفه بشم.