شصت ودو

قرار اول یا همون شام اولمون پنجشنبه شب بود. خیلی یهویی پیشنهاد داد که بیاد دنبالم. منم اولش تعارف کردم و بعدش قبول کردم. اون شب کلی حرف زدیم. از این گفت که چندماه درگیربوده و هربار به خودش تشرمیزده که باید شرم کنه و بخاطر این اختلاف سنی نیاد جلو اماا از یه جایی به بعد میبینه نمیتونه و دل رو میزنه به دریا..دیگه از خونواده ش گفت..ازشرایط زندگی ش..خونه..ماشین..تفکراتش..و من گوش کردم.فکر کردم..و میتونم بگم حسم بهش خوب بود.فقط اون لحظه ای که ازم خواست دستش رو بگیرم و بعدا گفت که میخواسته امتحانم کنه برام ترسناک شد. فعلا دارم باهاش میرم جلو..نمیدونم آینده چی میشه اما فکر میکنم به نظراتتون نیاز دارم!

شصت و دو

این مرد سرد وخشک امروز همونیه که خارج از تایم اداری احساسی ترین آدم دنیاست.

شصت ویک

امروز کبکم خروس میخوند. وارد اتاقش شدم. بهم گفت ببین چقدر امروز حالت خوبه. همیشه همینطور باش. گفتم بستگی داره روزم رو چطور شروع کرده باشم.گفت حتما امروز رو قهوه زدی اومدی اداره.گفتم نه اتفاقا من به سبک ژاپنی ها چهار تا لیوان آب جوش میخورم هر صبح. خیلی براش تحسین برانگیز بود. اولش که اصلا باورش نمیشد. ولی بعدش که دید جدی هستم مشتاق شد خودش هم انجام بده. یک ساعتی توی اتاق بودم. البته جمعا شاید ربع ساعت هم حرف نزدیم. چهل و پنج دقیقه رو ارباب رجوع داشت. کلی اطلاعات جدید ازش فهمیدم و اون هم متقابلا. مثلا اینکه فهمیدم سه خرداد تولدشه. راستی شماره م رو هم امروز سیو کرد. اسم کوچیکم رو هم پرسید و کلی تعریف کرد که چقدر قشنگه و ازین حرفا. فقط اینکه دیگه بهم خوراکی یا نوشیدنی تعاریف نکرد☹️ شاید بخاطرتعارفی بودنم..

از همه ی این ها که بگذریم. از غم توی چشم هام و دلم نمیتونم بگذرم. من ضدحالی توی وجودم دارم که تا بهم اجازه ی ذوق کردن نمیده‌.

سه شنبه۲۴ اردیبهشت

شصت

تو مبادا به فکر من باشی.. که فکر کردن به من غم انگیز است!

پنجاه و نه

همینطور که غرق فکر بودم به رسم عادت رفتم روی ترازو و به انتظار همون عدد همیشگی ایستادم.اما در کمال ناباوری خواب از سرم پرید. دعاهام برآورده شد بالاخره. البته که تلاش هام هم بی تاثیر نبود! خلاصه که تا آخر تایم باشگاه هزار بار خودم رو وزن کردم از ذوق. انگار هر ده دقیقه انظار داشتم یه کیلو دیگه کم کرده باشم.سلام خوشبختی.سلام زندگی ایده آل😁

پنجاه و هشت

درسته عمل ناجوانمردانه ای بنظر میرسه، ولی من از له شدن توت های نرم زیرپام لذت میبرم.🥲😅

پ ن: واقعا اگر پیاده روی رو نداشتیم غمبرک میزدیما.

پنج وشش

همسایه مون داره عود دود میکنه.توی باشگاهمون هم سری پیش اومدن عود دود کردن. حالا اگه یه چیزی بود که من خوشم میومد انقدر فراوون نمیشدد

پنجاه و پنج

امروز یکم شیک پوش تر رفتم اداره.رئیس مالی رو هم مجددا دیدم. مجبورا بخاطر کارم باهاش هم صحبت هم شدم. مثل دیروز تحویلم گرفت اما من بین حرفام کلی تیکه و کنایه بارش میکردم. ولی خب جالبه بگم کاملا ناخودآگاه بود رفتارم. حتی بعدش که اومدم بیرون پشیمون شدم که چه کاری بود کردم.دیگه روم نمیشه تو چشماش نگاه کنم. خیلی خوب میشه موقع pms بتمرگم توی خونه و هیچ جا نرم و انقدر گند نزنم. از صبح تا همین الان که دارم این پست رو مینویسم مشغول به کارکردن بودم. کمر و گردن نموند برام.