ده

توی این لحظه خیلی دوست داشتم کنارم بودی.بمیرم برای خودم که حالم اینطور غریبانه ست.

هفت

از شما چه پنهون ولی این روز آخر ماه رمضونی خیلی سخت گذشت برام. افت فشار و سرگیجه ی بی سابقه ای رو تجربه کردم که بهم اجازه نداد سال تحویل امسال رو در جایی که دوست داشتم حضور پیداکنم. امروز فقط خیلی تونستم هنر کنم و اتاقم رو مرتب کنم. البته الان که دارم باهاتون صحبت میکنم یکم حالم بهتر هست خداروشکر.

عید رو بهتون تبریک میگم. باشد که امسال برای همه مون سال پر خیر و برکتی باشه. فعلا به هیچ کسی پیام تبریک ندادم. چون جدای از اینکه حوصله نداشتم و حالم خوب نبود، خواستم یه این دفعه رو شروع کننده نباشم توی پیام دادن. هر چند که با این وجود همیشه چند نفر از دوستام هستن که من و اونا نداریم و من رو شرمنده میکنن..همونایی که همین الان هم بهم پیام دادن و من نتونستم بهشون جواب بدم.

دارم چای سوفیا دم میکنم. چای نبات لازمم. امیدوارم برای حالت تهوعم جواب باشه. چون راه حلی بهتر از این سراغ ندارم این وقت شب. راستی عصری دیدم هیئت مدیره ی مجتمعون جلوی در آسانسور اعلامیه چسبوندن که فردا صبح میخوان جلوی در، نماز عید فطر بخونن. نمیدونم با این وضعی که الان دارم بتونم فردا برم یا نه. هوف. خداکریمه.

امروز وقتی که روی تختم خوابیده بودم..داشتم فکر میکردم که تمام روحم توی بلاگفا جا مونده. متاسفانه از اون دسته آدم هایی هستم که خیلی سختمه به محیط و شرایط و آدمای جدید عادت کنم و این اصلا خوب نیست.

 دیروز ظهر هم دانشجویی جان پیام داده بود که انتخاب واحدها اومده اما شب هر چی سایت رو رفرش کردم موفق نشدم چیزی ببینم. طبق اسکرینی که برام فرستاد خیلی راضی بودم از روز و ساعت ها. چون با ساعات کارم تداخل نداشتن. واقعا خداروشکر.

فیلم دوران عاشقی با بازی لیلاحاتمی و شهاب حسینی رو امروز با مامان نگاه کردیم. فیلم قشنگی بود لذت بردم. اما آخ از خیانت و آخ از خیانت. فکر کنم آخرین باری که از نزدیک شاهد یک خیانت بودم توی خونه ی قبلی مون بود. پدری که با وجود داشتن سه تا بچه ی بزرگ به خانمش خیانت کرده بود. همسایه ی طبقه پایین ما بودند. ماجرای جالبی نبود. هر روز صدای دعوا و کتک کاری بلند بود. آسایش نداشتیم. دلمون هم به حالشون میسوخت اما چه فایده..بعدها این خیانت ادامه دار شد و پدرخونواده با اون خانم ازدواج کرد. خانمی که پنج تا بچه داشت و حتی از شوهرش طلاق هم نگرفته بود. ماجرای دارکی بود. خدا به سر کسی نیاره. 

ولی از این که بگذریم چقدر میترا پدر خوبی داشت توی فیلم. اگه ناشکری نباشه بهش حسودیم شد.

پ ن۱: سالی که گذشت به اندازه ی چند سال طول کشید و سال سختی بود اما با این وجود تونستم دو تا از هدف های میان مدتم رو تیک بزنم و همین حالم رو بهتر میکنه.

پ ن۲: چند روز دیگه تولد دو تا از دوست های صمیمیم و همچنین دخترخاله م هست. وضعیت سختی هست. بودجه ها به هزینه ها نمیخوره. میشه معجزه بشه؟

شش

اینجا چند روزی هست که هوای بهار رو میشه حس کرد. رنگ و روی طبیعت عوض شده. توی اسنپ که میشینم دلم میخواد تا ابد زل بزنم به این نقاشی خدا با رنگ های طبیعی و بی نظیرش. حالم رو خوب میکنه. شارژم میکنه. دریچه ی ذهنم رو روشن میکنه. خدا روشکر که میتونم ببینم. تماشا کنم. حس کنم. لذت ببرم.

دیروز فیلم لاک پشت و مست عشق رو دانلود کردم با مامان دیدیم. با لاک پشت حال کردم. هر چند که روحیه م برای دیدنش مناسب نبود و غمگینم کرد ولی خب!  دلم برای فرهاد اصلانی خیلی سوخت. ترس از دست دادن خیلی بد هست. آدم رو به کجاها که نمیرسونه..

اما بر عکس با مست عشق حال نکردم. انتظار یه فیلم خیلی خفن داشتم ولی ضد حال خوردم. فقط آخرش یکم برام جذاب شد همین.  شهاب حسینی هم دیگه بازی هاش به دلم نمیشینه. 

بگذریم. یه چیزی بگم؟ میدونم ربطی نداره ها ولی این روزها خیلی اذیت هستم. به یاد رفتارهای نابه جایی که از ابتدای شروع  کارم تا به الان داشتم میوفتم و مدام خودم رو سرزنش میکنم. کم مونده دیوونه بشم. احساس میکنم مشکل به هم زدم. احساس میکنم باید برم پیش تراپیست. ولی جالبه که پیش تراپیست رفتن رو هم قبول ندارم و معتقدم پول هدر دادنه. دلم میخواد یه طوری میشد که فراموش میکردم همه چی رو.

پنج

شروع امروز با رعد و برق های شدیدددد >>>>

پ ن۱ : مثل توی فیلم ها بود. اولش فکر کردیم انفجاره. قشنگ بند دلمون پاره شد. خداجونم قوربونت برم تو دیگه چرا سر به سرمون میذاری توی این وضعیت. البته شوخی میکنم. ناشکری نباشه . خداجونم شکرت.

پ ن۲ : مراسم دیشب به خوبی برگزار شد خداروشکر. اولین باری بود که بین این همه افراد هیچ حس منفی نداشتم . هیچ کدوم رو نمیشناختم. اون ها هم متقابلا من رو نمیشناختن و همین براشون خیلی سوال شده بود و مدام از خودم یا مامانم میپرسیدن که "من کی هستم ؟"

یک نفرشون فکر میکرد که من دخترِ داییم باشم :/ یک نفر دیگه شون فکر کرده بود من دختر زنعموم باشم :/ یکی دیگه شون فکر کرده بود من عروسش باشم :/ قششنگ دلم میخواست جیغ بزنم از این تصورات غلط. ولی  جای شکرش باقی هست که آخر متوجه شدن من دختر مامانم هستم. 

بعد از کلی تعاریف شنیدن و ماشاءالله ماشاءالله گفتن هایی که پشتش دعای خوشبختی و سفید بختی بود. چشمم خورد به زنعمو  که طبق معمول  داشت میترکید و من برای بار صدم فهمیدم که این زن عوض بشو نیست که نیست. 

مامان تا جایی که میتونست همه رو معرفی میکرد بهم. من هم تا جایی که میتونستم سعی میکردم به یاد بسپارم. راستش از اون سالی که توی این مسجد دعوا راه افتاد و روز ظهر عاشورا  از بینی یه آدم بیگناه خون ریخته شد، خیلی ها دیگه پا نذاشتن توی این مسجد که یکی شون خود ما بودیم.. و حالا این مراسم بهانه ای شد برای رو در رویی دوباره با این همه آشنا بعد از گذشت سال ها...

اکثرا میگفتن امروز یا فردا حرکت میکنن به سمت آذربایجان تا برای عید اونجا باشن. برعکس ما که هیچ برنامه ای نداریم‌ و طبیعتا اگر هم داشتیم قطعا اولویتمون اونجا نبود. 

راستی توی مراسم با یکی از دخترها هم صحبت شدم که در اصل میشد نوه ی اون خانمی که مثل عموی من فوت شده بود. دختر خوبی بود. یکسال از من کوچیکتر بود و اون وایبی که از بقیه ی اقوام میگرفتم رو نداشت. و همین باعث شد که باهاش هم صحبت بشم. خون گرم و شیرین بود. پذیرایی های مراسم رو خودمون دوتا انجام دادیم. ساعت ده هم مراسم تموم شد.

چهار

از سوابقم توی بلاگفا همین بس که پیش اومده بود روزی بیست تا پست گذاشته باشم و هر بیست تا هم کلی بازخورد خورده باشه. اما اینجا..نه..نمیخوام دیگه انقدر فعال باشم. سعی میکنم کمتر بنویسم اما گلچین شده ها رو بنویسم. نیازی نیست انقدر از هر دری حرف زد گاهی. شاید این دیدگاه از عوامل بالاتر رفتن سن باشه.

چند ساعت دیگه مراسم سالگرد عمو شروع میشه. از چند روز پیش گوشی مامانم سوراخ شد از بس این پسرعمو زنگ زد. همش اصرار داره که اول برای شام بریم خونه شون. بعدش از اونجا حرکت کنیم به سمت مسجد. 

من که طبق معمول از همون اول ساز مخالف زدم. چون دوست ندارم برم جایی که حس منفی میگیرم‌. از طرفی هم اگه بخوام دستپخت این زنعموخانم رو بخورم باید شب رو توی بیمارستان سپری کنم. پس ترجیح دادم خونه بمونم و مستقیم از خونه مون برم مسجد. ولی مامانم و داداشم رفتن اونجا. بابا هم گفت مثل من میمونه خونه و برای مراسم میریم فقط.

لباسام رو آماده گذاشتم روی صندلی میز تحریرم. یه روسری آبی نفتی به اضافه ی پیرهن شلوار مشکی.

راستی این مراسم سالگرد با مراسم سالگرد یکی دیگه از اقوام نزدیکمون مشترکه. همین هست که خیلی عذابم میده. چون مراسم شلوغی خواهد بود و من اصلا حوصله ی روبه رویی با این همه اقوام رو ندارم.

سه

سلام از روزی که با بارون شروع شد.خداجونم شکرت.

پ ن: تقریبا ساعت چهار صبح بود که از خواب پریدم. باز هم کابوس.! مامان اومد برای سحری بیدارم کنه که دید خودم بیدار شدم. بهش گفتم کابوس دیدم بازم. براش تعریف کردم. یکم آروم تر شدم ولی تا ده دقیقه فقط تپش قلب داشتم. خیلی بد بود.

طرفای ساعت پنج و ربع که شد گوشی رو باز کردم تا پیام هام رو چک کنم. چشمم خورد به اسم یکی از صمیمی ترین دوستای دوران متوسطه ی اولم. پنج تا قلب قرمز فرستاده بود. جواب این همه پیام و ده دقیقه ویسی که با کلی ذوق و شوق داده بودم بهش فقط پنج تا قلب بود؟ اونم بعد از صد سال. اولین بار نبود که اینطور کوتاه و دیر واکنش میداد. تا دیروز شک داشتم که داره فاصله میگیره ازم. اما امروز واقعا مطمئن شدم. و فهمیدم اینکه میگن بعضی از افراد بعد از ازدواج کردن عوض میشن حقیقت داره. پیامش رو سین نزدم و کل گفت و گو رو پاک کردم. منم عادت ندارم به کسی که دیگه میلی به ارتباط نداره نزدیک بشم.

دو

سلام از روز چندم جنگ؟ نمیدونم. این روزها درگیر کار هستم خداروشکر.کمتر اخبار میخونم و به جاش استراحت میکنم.سعی میکنم روتین معمولی زندگی رو حفظ کنم.با وجودیکه ما الان وسط یک جنگی هستیم که نه فقط با جسم ما سر و کار داره حتی ذهن و روان ما رو هم .فضای مجازی توی این وضعیت اصلا چیز خوبی نیست بنظرم. خیلی از جنگ های روانی از طریق همین گوشی صاحب مرده ست .همیشه ضدمجازی بوده و هستم. حتی با وجود اعتیادی که خودم بشخصه بهش دارم. بگذریم. 

امروز برای شرکمتون مهر جدید گرفتیم. البته دو روز بود که با مدیر شرکت داشتیم صحبت میکردیم راجع به اینکه چه مدلی باشه. البته خودشون نظرم رو پرسیدن . منم یکی رو پیشنهاد دادم و همون رو انتخاب کردن. اعتماد به سقف گرفتم (:

دو روز پیش با هم دانشجویی جان بالاخره موفق شدیم وارد سایت دانشگاه بشیم.دیدیم هنوز برامون انتخاب واحد انجام نشده. پس کیلیلی. احتمالا برای ماها که تازه ثبت نام کردیم کلاسا میوفته برای بعد از عید. 

دیشب جنگنده ها خیلی مانور میدادن روی شهرمون. ایشالا آتیش بگیرن همه شون. هر کی که آبادی نخواست برای این خاک رو. فهمیدم یکی از خونه های مسکونی رو زدن ترکوندن که بیچاره ها بعد از کلی سال مستاجر نشینی بالاخره تونسته بودن اون خونه رو توی حاشیه ی شهر بخرن.دلم خیلی کباب شد براشون.

امروز ظهر تا غروب خوابیدم و خیلی پشیمونم. واقعا خواب وحشتناکی دیدم. هنوز با یادآوری ش تپش قلب میگیرم. اصلا دلم نمیخواد یه کلمه هم راجع بهش حرف بزنم. خدا بخیر کنه. 

چند روز پیش تی جان بهم زنگ زد. میگفت آرایشگر شده توی شهرشون.خیلی خوشحال شدم از اینکه شوهرش حمایتش کرده و میکنه. خودش هم خیلی خوشحال بود ازینکه وارد یه حرفه ای شده که از بچگی علاقه داشته. میگفت الان دو تا بچه داره. یه پسر و یه دختر. نتونستم هضم کنم. دختر تو دو روز پیش تازه بچه ی اولت بدنیا اومده بود که. فقط یکی دوسال سال بزرگتره از من. البته فرهنگ هامون هم متفاوته و تعجب نداره. اونجا تقریبا همینطور هست. زود ازدواج میکنن. زود بچه دار میشن. زیاد بچه دار میشن. نظری ندارم. قوم قابل احترامین. میگفت قیمت یه جلسه پاکسازی اونجا یه میلیون هست. حسودیم شد بابا. اینجا قبل از جنگ حدود چهار میلیون بود.همون موقع که فهمیدم واقعا برام سرسام آور بود.هیچ وقت حاضر نشدم انقدر پول بدم واسه زور. اکثرا خودم توی خونه میرسم به پوستم. نظرم هم اینه که یه دستگاه اضافه کنم به وسایلام. فعلا دارم روش تحقیق میکنم که چه دستگاهی بگیرم. اگه شما نظر یا تحربه ای توی این زمینه دارین حتما بگین بهم.

دیشب فیلم مدیترانه رو نگاه کردم توی روبیکا. با بازی مهراوه شریفی نیا و پوریاپورسرخ. این دوتا بشر خیلی بهم میان توی فیلما. موضوع فیلم رو دوست داشتم. یه حقیقت تلخ رو به تصویر کشیده بود. اما دیگه از این دست فیلم ها نگاه نمیکنم تا اطلاع ثانوی. حداقل توی شرایط موجود.چون ذهنم نیاز به دور شدن از هر تنش و حس و حال منفی رو داره.

 

یک

سلام از بیست و یکم اسفند هزار و چهارصد و چهار

بعد از چهارسال وبلاگ نویسی در فضای به یاد ماندنی بلاگفا، امشب تصمیم گرفتم که به دلیل حمایت داخلی و اذیت نشدن های بیشتر برای نوشتن در چنین مواقع که اینترنت ملی هست و همچنین فرار از اون حجم از شناخته بودن بین نویسنده ها و سربه سر گذاشتن های یک سری افراد موزی و بیمار برای همیشه به بلاگیس مهاجرت کنم. باشد که آرامش برای همگانمان برقرار شود.

پ ن: این نوع نوشتار خیلی برام سخت هست..اما خب مجبورم برای رشد و بالا کشیدن خودم در زمینه ی نوشتن..از یکجایی شروع کنم دیگه نه؟